تبلیغات راز زندگی
اگر یک پزشک بودم
خبر مرگ کسی را به او نمی دادم
تا مجبور نباشم نمایش تأسف بازی کنم!
اگر یک نجّار بودم
هیچ وقت تابوت نمی ساختم
تا بگویم در گوشی حیف٬طفلکی!
اگر بزّاز بودم
کفن نمی فروختم
تا ترس خورده پارچه اش را گوشه ای پنهان کنم!
اگر تراشکار بودم
سنگ قبر درست نمی کردم
تا برای سنگ نوشتی بهراسم!
اگر پدر بودم
نمی گذاشتن فرزندم مرگ را ببیند
تا مجبور نشوم مرگ را توضیح دهم!
اگر قاضی بودم
مجازات مرگ صادر نمی کردم
تا حس خفگی طناب دار را تجربه کنم !
اگر پلیس بودم
هیچ مجرمی را نمی کشتم
تا درد گلوله تا مغز و استخوانم بدمد!
اگر فرهنگ لغّت دستم بود
مرگ را از آن برمی داشتم
تا برای معنی اش فلسفه بافی نکنم!
اگر خود بودم
از مرگ می ترسیدم
اگر خویشتنم ٬ تو بود
از مرگ نمی هراساندمت
امّا
اگر شاعر یا نویسنده بودم
فقط از مرگ می گفتم
تا همه از مرگ بهراسند
و زندگی خود را بکنند و
بگویند او که دیوانه است!

شب, من دیگر بار
ققنوس وار بال و پرگشوده
بر وسعت غمناک شهر خفته
و هیچ نمی خواهد تا بشکند انگار٬
شب, من
فریاد هولناکیست
که نجوای هزار خاطره
در آن می میرد
شبم طولانیست
چون خاموش وار حرکت
کشتی ای بادبان شکسته
شب, من
درخت خشک پاییزی را ماننده است
بی بهره از لطافت
شوق شکوفیدن را ز یاد برده است
شبم پرده ایست
از غبار تاریک مه
و چکه چکه های سرمای سکوتش
نمی رمد
از خنجرهای یاخته ی قاتلان زنجیری
شبم رخنه می کند حتی
در شکاف گلوله ای که گوش زمان را می خراشد
این شب از برق نگاهی
بند آب نمی دهد
و یا ز دستان گره کرده ی دو یار
شبم می وزد
فانوس های دریایی را به بازی می گیرد
در زوزه ی گرگان آرام می گیرد
این شب, من است
که رنگ می پاشد
بر مرده کرمان شب پره
و می زداید بو را از گل شب بو
شبم
مرگ را نیز به سخره می گیرد
شب, من اوج یک تنهاییست
شب ِ من از هیچ نمی هراسد
جز ز نور تو!
شبم می شکند با تو!
شب ِ من گم می شود تنها
پشت آفتاب تو!
بتاب بر شبم
ای فرستاده ی خوبی!
ای صبح حاضر!

من باید پا بشم
تو باید پا بشی!
من پاشدم...
دارن منو میزنن
یکی باید پا بشه
بگه نکنن!
مگه نمی بینین؟
مگه کورین؟
هزارتا سیم از گوش و دماغ و دهنمون
فرستادن یه مغزمون!
مگه لالین؟
موش زبونتونو خورده؟
دیگه حرف آزادی حرومه
تاوانشم زندونه!
مگه نمی شنفین؟
گل تو حصاره
بوی گل نداره!
مگه کرین؟
پنبه رو از گوشت درآر
صدای آه و ناله بلنده
وای که این دردا درمون نداره!
همه کوریم
آزادی پرنده ها رو
ندیدیم نفهمیدیم!
چرا هیچ چیرو نمی شنفیم؟
گل تازه نمی کاریم
با کاغذهای سیاه گل می سازیم
همه کریم
صدای مرگ همین وراست!
زنگ پتکش تو گوشامونه
همه لالیم
نمی ذارن حرف تازه بزنیم
فکر تازه بکنیم!
ولی کور خوندن!
دهنشونو سرویس می کنم
انقد کتک می خورم که
خسته شن...
آخ،وای،آی
دارن منو می زنن
دیاالله...آهانده
یکی پاشه!

راه این بیابان بپوی لنگ
گهگاه باش غمین و دلتنگ
می دانم بر رهت افتاده سنگ
نیست دراین غربت٬ شاد آهنگ
امّا
امّا
امّا...
بر دست های هیچ انسانی خیره مشو
که دست هاشان
از برای محنتی
می شود سویت دراز
ورنه هنگام که خوشبختی
بر دیوار اطاقهاشان میخ کوب است
نیست نشانی از ایشان پیدا!
بر قدم هاشان نیز منگر
که جاپاهاشان را برای فریفتنت
به جا گذاشته اند
که جز به سیاهی ره نسپرده اند
تنها بر گام خویش باش
می دانم بر گذشته ات نیست
گردی ز مهربانی
و امروزت بی روزن عشقی
مانده تو خالی
فردا نیز
در پس پرده ایست ناپیدا
اما استوار بر راه خویش باش
اکر به رهت ایمان داری!

سایه ی بارانی اشک ابر
بر درخت دوردست افق
سایه ی سرد درخت خشک پاییزی
بر انسانی
که تکیه داده است
همه هستی اش را بر درختی پوچ
سایه مرده وار انسان
نقش بر فرش خیس زمین
از باران اشک چشم
و سایه ی عظیم زمین
سرشاز از زشتی
گسترده بر وسعت غم!

همرزمانی
بنشسته بر صندلیهای چوبین
دوره می کردیم با هم
در جبهه های لرزان بی قیدی
شعار مردانگی را
گردن ها همه امّا
کج و به زیر افتاده
سعادت
کاسه ای آب است
لیسه خورده ی ماده سگان
و آرامش
لقمه نانی است پر منّت
که گلو گیر خواهد شد
این دو را از خاطر بگذران
آنگاه آزادی
ترانه ای است بر زبان چلچله ها
که در هر کوی و برزن سروده خواهد شد!
و می نگریستیم بر دستان هم
انگشتان همه همرزمان
پینه بست سخت
بس که محکم بافتند
طنابی را که روزی
حلق آویزش خواهیم شد!

برگی،
میوه ای ،
گلبرگی،
یکی قطره باران،
موجی سرخورده،
کز شاخه ای سبز،
که از یکی درخت،
از گل سرخ عاشق،
ز ابر سیاه دلگیر،
در دل دریای موّاج،
می افتد جدا،
می شود تنها،
می لغزد به مشام زمین،
می پیوندد با خاک،
در می افتد با ساحل سنگ،
در پچپچه ی باد،
به اجبار زمین،
با سکوتی سرد،
همراه غرّش تندر،
گردد طپش آشنای خاک،
هیچیک را
خللی اندر نخواهد بود
با کار شاخه،
سرنوشت درخت،
قانون گل سرخ،
فرمان ابر سیاه،
و راز دریا.
چون من ِِ منهای دیگران
که مرگ و زندگیم را
هیچ تفاوتی نیست
با زمین و آسمان این مردم!

توی عمق یه گودال گیر کردی و بیخودی دست و پا می زنی، هی تلاش می کنی اما انگار نه انگار. دستت به هیچ جا بند نمی شه، صدای عجیب و ضعیفی می شنوی یه لحظه انگار داری فرو می ری بیشتر و بیشتر به عمق یه سیاه چال تاریک اما لحظه ی بعد انگار داری بالا می یای بالا و بالاتر. صدا همین طور بلندتر و قوی تر می شه حالا آزارت می ده، احساس عجیبی داری هم دلت می خواد بری توی گودال تا صدا رو نشنوی و هم دوست داری بفهمی این صدای لعنتی چیه. دیگه صدا خیلی بلند شد ، داری می ترسی
انگار باید به چیزی فکر کنی یه چیز جدید....و بیدار می شی!
زنگ هشدار موبایلت بیدارت کرده باید فردا صدای زنگش رو عوض کنی خیلی آزار دهندست یه فیل رو از خواب می پرونه! همه جا تاریکه با چشمای نیمه باز ساعت رو نگاه می کنی تازه 6:30 شده. دلت می خواد داد بزنی زوده...می خوام بخوابم... تصمیمت رو گرفتی سرت رو می ذاری رو بالش تا دوباره بخوابی، تازه چشمات گرم و خمار شده که یادت می یاد وااااااااای این استاده حاضر غایب میکنه و رفتن واجب!
روی تخت نشستی حتما چندتا فحش هم می دی. یه آبی به دست و صورتت می زنی،وقت نداری باید سریع راه بیفتی تا به سرویس برسی.
در رو باز می کنی بارون رو همه چی هاشور کشیده به زودی روی تو هم هاشور می کشه،زیپ کاپشنو میدی بالا تا آخر،آخرین کنترل رو انجام میدی همه چی همراهت هست؟ پول، موبایل...فکر می کنی چیز دیگه ای هم باید باشه آره باید باشه!!!حوصله نداری در رو می بندی هرچه باداباد!
15دقیقه گذشته بعد از یه پیاده روی کوتاه و کثیف و گلی شدن از آبی که چند تا ماشین روت پاشیدن سوار ماشین خطی شدی با یه راننده ی میانسال که 4-5روزی می شه صورتشو اصلاح نکرده. سلام سردی به هم کردین و شاید هم نکردین تازه از گرمای مطبوع بخاری ماشین که از سرمای بیرون نجاتت داده داری لذت می بری که یادت می افته کمربندو نبستی تا می خوای ببندیش، غرغر مثلا مودبانه ی راننده رو می شنوی که میگه کمربندتون رو... می بندیش یه نگاه چپ چپ حوالش می کنی تو دلت می گی به چی فکر می کنه؟! شایدم اصلا فکر نمی کنه؟ راستی خودم به چی فکر می کنم؟ اصلا فکر می کنم؟! وسط این فکرایی که دست راننده می ره طرف رادیو و روشنش می کنه!
مطمئنی که این کارو ناخودآگاه کرده! چند ساله این ساعت همین کارو می کنه؟
صدای احمقانه ی مجری زن برنامه با هیجانی مصنوعی و جلف داره می گه: زندگی زیباست به این صبح با طراوت لبخند بزنید.....به قیافه ی درهم راننده نگاه می کنی و قیافه ی برج زهرمار خودت رو تصور می کنی و حدس می زنی قیافه ی خود مجری هم حال و روزی بهتر از این نداره!
گرمای مطبوع اول کاری حالا عرقت رو در آورده چرا درجه ی این لعنتی رو کم نمی کنه! صدای تیک تیک راهنما ماشین رو به کنار جاده راهنمایی می کنه قیافه ی شیرین یه دختر که نوک بینیش از سرما سرخ شده نظرتو جلب می کنه خیلی خوشگل نیست ولی سادست و با نمک. یه لحظه نظرت عوض می شه شاید هم زندگی زیباست نه؟! یعنی بهتر بگم می تونی زندگی رو زیبا کنی! راننده رو نگاه می کنی احساس می کنی داره می خنده آره حداقل یه لبخند کوچیکی می زنه! هوا دوباره مطبوع شده و حتی خوشبو! نمی دونی از موج سردیه که با بازشدن در تو اومده این احساس رو داری یا از حضور اون فرشته!
از آیینه بغل حسابی رفتی تو نخ دختره اما آیینه جوریه که صورتش دیده نمی شه،حیف!! فقط دستاش تو یه جفت دسکش پوستی و کوله پشتیش معلومه. چه خوش سلیقست! چند دقیقه می گذره داری فکر می کنی چه جوری منظورتو به دختره بفهمونی دنبالش کنی یا نکنی؟تصمیمت رو گرفتی هرجا اون پیاده شد،پیاده می شی حتی به قیمت از دست دادن سرویس و کلاس و حذف درس! شاید اصلا شانس بیاری و همدانشگاهیت باشه! تازه رفتی تو هول و ولای این که نکنه ازت بزرگتر باشه یا نکنه دوست پسری چیزی داشته باشه و حتی بدتر از اون نکنه ازت خوشش نیاد؟؟ که یهو دسکشش رو درمیاره حتما اون هم گرمشه! هیچی بیشتر از یه انگشتری نگین دار نمی تونه باعث بشه تا دلت بخواد مجری رادیو رو خفه کنی که داره می گه به زندگی لبخند بزن...
10 دقیقه دیگه عرق می کنی و باز هیچ حرفی نمی زنی همون طور که هیچوقت حرفی نمی زنی... دستی که با همون انگشتری تزیئن شده پولی رو به سمت راننده گرفته و اون پیاده می شه و می ره واسه ی همیشه!
قدم هاتو تند می کنی تا به سرویس برسی آخرین نفری هستی که سوار می شی چرا همیشه نفر آخری؟و در پشت سرت بسته میشه به زور یه میله پیدا می کنی و می چسبی بهش. تازه انگار داری درک می کنی کجایی! همکلاسیاتو می بینی واسه بعضی ها دست تکون می دی واسه چنتایی سر و چند نفرم بی خیالی طی می کنی. سر و صدا داره آزارت می ده همه جا پر از همهمه و حرف...همش حرف و حرف و حرف. حرف های تکراری و صدتا یه غاز... در مورد موبایل،فوتبال،فلان استاد،نمره،درس... تو فکر اینی که کدوم یکی ازین حرفا ارزش داره؟ که یه ترمز وحشتناک حسابی تکونت می ده و اینور اونورت می کنه بهتره به هیچی فکر نکنی به هیچی هم گوش ندی فقط میله رو محکم تر بگیری!
_سلام چطوری داداش؟
_قربونت برم تو خوبی؟
_نوکرتم بابا
_ ما چاکریم
_ راستی چی کار کردی نمرتو آخر؟
_هیچی بابا....
جوابشو طوطی وار می دی و تو دلت می خندی به این همه دورویی!
نه تو حاضری قربونش بری، نه اون فدات شه! نه واسه تو حال اون مهمه نه واسه تو!...
به هرحال تو هم وارد این همهمه شدی همونطور که هرروز می شی همونطور که مجبوری بشی وحرف می زنی و صداقت اجباری و دروغین رو با خنده های احمقانه به خورد هم میدین. در باز می شه و فرصت می کنی تا از دست همه ی اونا فرار کنی.طبقه ی اول وایستادی جواب چندتا سلام رو می دی و کله تکون می دی دست می دی و زیرلبی چیزی برای چاق سلامتی می گی. انگار همه دنیا می دونن سلام هاشون خریداری نداره ولی فقط کاریه که باید انجام بشه...یه سر بیخودی به کلاس می زنی بیشتر برای اینکه مطمئن بشی این وظیفه تاریخی و احمقانه احوالپرسی با همه رو انجام دادی کار امروز هم تموم شده. دوباره می ری جای مخصوصت وای میستی و اینور اونور رو با بی خیالی نگاه می کنی! و باز خودشه! عجب چشم هایی چقدر وحشی ان چقدر انسان رو مجذوب می کنن! با شرم چشماتو به کف خاکالود می دوزی کمی بعد یه نگاه می ندازی و باز میخ زمین می شی! واقعا چشم های قشنگی داره! آمارشو یه بار از بچه ها شنیده بودی،شیمی می خونه و همیشه تنهاست حتی با دخترها هم نمی گرده
تو دلت تحسینش می کنی که تونسته خودش رو ازین تزویرهای هرروزه جدا کنه!
استاد با یه ربع تاخیر می ره کلاس تو هم بعدش می ری تو مطمئنی اون ته جا هست می ری یه گوشه می شینی. درس با یه سلام خشک و خالی شروع می شه و حرف حرف حرف و فرمول و عدد...احساس می کنی استاد هم فکری نمی کنه و مثل ماشین از روی کاغد یه سری چیزای نامفهوم رو بدون هیچ احساسی بلغور می کنه. 20دقیقه می گذره دیگه خسته شدی از درس هیچی نمی فهمی اطرافت رو نگاه می کنی کسی هم چیزی نمی فهمه اما همه با جدیت دارن می نویسن! یکی سوال می پرسه یکی ادامش می ده و استاد سوال رو می پیچونه... تازه یادت می افته دفتر و خودکار یادت رفته بیاری... دیگه حتی نمی تونی تو دفتر یه چیز بنویسی یا الکی خط خطیش کنی یا یه چیز بکشی! کاری که دیگران هم دارن می کنن و اسمش رو می گذارن جزوه نویسی!
بلند می شی می ری بیرون دلت می خواد فرار کنی؟ بدویی و فریاد بزنی از دست این راهروهای تکراری خلاص بشی درهایی که هزاربار بسته و باز شدن رو بشکونی دلت می خواد به یه چیز جدید فکر کنی! توی همین حال و احوال خودت رو توی پارک می بینی بارونه و صندلی ها خیس جایی نمی تونی بشینی برمی گردی دانشکده یه کم قدم می زنی توی کلاسا رو می بینی انگار رو همه چی خاک و گرد و غبار نشسته انگار همه چی کهنه و داغونه! کلاسا،صندلیها، برد، شیشه ها،استادا،دانشجوها،کارگرا...
خسته تر و داغون تر به کلاس برمی گردی و سرجات می شینی و تا آخر کلاس با موبایلت ورمیری! یک حاضر . یک خسته نباشید و پایان کلاس! زود از کلاس می زنی بیرون انگار از زندان آزاد شدی. باید یه حالی به شکم یدی می ری بوفه شلوغ ترین و بی حساب کتاب ترین جای دنیا انقدر وای میستی تا یکی ازت بپرسه چی می خوای. یه چیزی می گی میری که بشینی و باز هم اون چشم ها رو می بینی! دیوونت می کنن!
تصمیم می گیری بهش می گی بهش پیشنهاد می دی میری پیش دوستات یه کم می خندین ولی خندها فقط روی لبن همونجا خشک می شن و می رن و به دل نمی رسن چندتا چرت و پرت می گی و می گن. بحث رو عوض می کنی دوباره آمارو می گیری و آماده می شی که بری یه جا گیرش بیاری و همه چی رو بگی! طبقه ی 3 گوشه ی نیمکت ها همیشه اونجاست تنهای تنها! با یکی از بچه ها می ری داره از دختره برات می گه و باز تاکید می کنه که تنهاست همیشه تنهاست! تو هم هی بیشتر خوشت می یاد و بیشتر امیدوار می شی بین راه بهش می گی تو برو اگه اون تنهاست منم باید تنها برم پیشش! احساس می کنی تمام کارگرا تو این یک ساعت دانشگاه رو کاملا شستن انگار همه چیز تازه شده تمیز شده همه چی برق می زنه!دلت تالاپ تالاپ می زنه نفسات سنگین شده به زور راه می ری نمی دونی چرا؟ چند قدم میری جلو یهو دختره رو می بینی...انگار یه سطل آب سرد روت ریختن...این این اینکه می گفتن تنهاست...حالا با یه پسر کنج نیمکت! به خودت امید می دی که نه بابا کار درسیه! یکم اونورا دور می زنی و اون ها حسابی مشغولن...حرف و حرف و حرف...خنده و خنده و خنده...
برمی گردی احساس می کنی داری غبار تنفس می کنی همه جا خاکیه! تمام راهروهای همه ی طبقه ها رو دور می زنی درها رو نگاه می کنی همه چی تکراریه! به شدت لازم داری که چند نفرو پیدا کنی و بازهم دروغ و تزویر و حرف های تکراری رو دوره کننین!
_چی شد؟
_هیچی بابا منو گیر آوردین یارو 2ساعته داره با پسره لاس می زنه که!
_ چرت نگو بابا اون همیشه تنهاست
_آره جون عمت برین ببینینش
بازم می گین می خندین! فکر می کنی هیچ کلمه ای که امروز شنیدی نه ارزش گفتن داشته نه ارزش شنیدن! هیچ خنده ای واقعیت نداشته!
بلند می شی و می ری دلت می خواد تنها باشی و فکر کنی می خوای یه چیز جدید واسه فکر کردن پیدا کنی! ولی هیچ چیز پیدا نمی کنی انگار تمام چیزهای جدید تموم شدن هیچ چیزی باقی نمونده!
از وسط آخرین کلاست زدی بیرون حوصله ی هیچی رو نداری می ری به سمت ایستگاه تا بری خونه چند دقیقه وایمیستی سرویس می یاد همه به سمتش هجوم می برن خندت می گیره واسه چی عجله دارن؟ چی رو می خوان به دست بیارن یه صندلی خالی برای نشستن همش؟ سوار آخرین سرویس می شی یه جایی برای نشستن پیدا می کنی و می افتی توش دوست داری بخوابی ولی وسط اینهمه سر و صدا مگه می شه؟ بحث ها با صبح هیچ تغییری نکرده باز هم همون حرف ها! فکر می کنی این ادم ها هیچ وقت عوض نمی شن؟ از پنجره بیرون رو نگاه می کنی تصاویر مثل فیلمی که رو دور تند گذاشته باشیش تغییر می کنن راستی اگه کنترل زندگی دستت بود چی کار می کردی؟ چه صحنه هایی رو آروم جلو می دادی؟ چی ها رو سریع؟ کجا نگه می داشتیش؟ یهو لرزی می یاد به بدنت آره..آره کجا خاموشش می کردی؟ بغل دستیت داره با موبایلش اس.ام.اس می ده به کی؟ برای چی؟ آدم ها تمام کارهاشون رو برای این می کنن که نشون بدن زندن. صبح از خواب پا می شن تا شب کارشون اینه که نشون بدن زندن و نفس می کشن! حرف می زنن،راه میرن، زندگی می کنن که ثابت کنن زندن! این وسط کسایی هستن که می خوان به رخ دیگران بکشونن بیشتر زندن وای از دست این آدم ها!!! احساس می کنی یه ادم اضافه ای اونجا که بیخودی و الکی الکی از یه سیاره ی دیگه پرتاب شدی اونجا و زبون هیچکی رو نمی فهمی و از کار هیچکی سردر نمی آری!
پیاده می شی حرکت به سمت خونه با یه راننده ی خسته تر از خودت. جات بده از دست این دختره ی کناریت که بوی عطرش داره خفت می کنه معذبی آرایش وحشتناکی داره لب های درشت و هوس انگیز،بدن متناسب و سکسی! احساس می کنی سر پیچ ها از عمد خودشو می ندازه روت تو هم خیلی بدت نمی یاد بدنش داغه داغه! بعضی وقتا روشو برمی گردونه سمت تو و یه لبخند پرناز و عشوه می یاد که ته دلت رو می لرزونه. سرت رو پایین گرفتی، سعی می کنی بهش فکر نکنی.
چند دقیقه می گذره حالا تو دلت واویلاست حالا که خودش تنش می خواره تو چرا کاری نکنی از قیافشم پیداست که چه کارست! شمارتو می دی حالش رو می بری مدتی و بعدشم نخودنخود هرکه رود خانه ی خود...
وسط این فکرایی که دختره با صدای کشداری ازت می پرسه: ببخشید آقا ساعت چنده؟ موبایلو در میاری و تو فکر اینی که خوب شد اینجوری می فهمه موبایلم دارم اینجا که ضایست شماره بدم بهش دنبالش میرم هرجا پیاده شد، پیاده می شم و....
ساعت رو با یه خنده ی معنی دار بهش می گی اونهم یه لبخند می زنه و می گه مرسی،اوه باز دیر شد...فکر می کنی واسه چی دیر شد؟ مگه تو کار تو ساعت انقد مهمه؟
یه کرم از کیفش در می آره یکمیش رو به دستاش می ماله و دست هاش و چرب می کنه با ظرافت خاصی دست هاشو بهم می ماله چه انگشت های جالبی داره که ناخون های دارازی می رسه که لاک قرمزی روشون کشیده...کارشو تموم می کنه بوی کرم لیموش همه ماشین رو پر کرده هنوز این کارش رو کامل هضم نکردی که یه آیینه در میاره و به خودش یه نگاه می ندازه شاید می خواد مطمئن شه که آرایشش انقد غلیظ هست که هر آدم ساده ای بفهمه حال و روزگارشو.... خودش رو به خواب می زنه احساس می کنی آروم آروم داره سرشو به شونه هات نزدیک می کنه. یه سرفه ی بیخودی می کنی اونم خودشو جمع و جور می کنه.چرا سرفه کردی؟ تو که بدت نمی اومد اون کارشو ادامه بده...
دارین می رسین یهو دختره با همون صدای کشدار که این باز ناز و عشوش چند برابر شده ازت می پرسه: ببخشین اگه بخوام برم خیابون........ چی باید بکنم؟ تو هم سرد و بی علاقه جوابشو می دی ولی تو دلت هزارتا فحش به خودت می دی که چرا نگفتی پیاده می شم بهتون نشون می دم یا اگه می خواستی آدرسو بدی چرا با این لحن مسخره آخه احمق!
دختره کیفش رو باز کرده و داره با یه چیزی ورمیره که با یه صدای خفه که ار ته چاه در می یاد به راننده می گی مرسی پول رو می دی و پیاده می شی!
دختره رو با این فکر تنها می ذاری که اگه واسه سنگ اینهمه ناز و عشوه اومده بود بهتر نتیجه می گرفت و خودت با این فکر به خونه می ری که تو اهلش نیستی... نه به اون دختری که صبح دیدی که انگشتر داست پیشنهاد می دادی...نه به اونی که تو دانشگاه دیدی و دوست پسر داشت...نه به این دختر بغلدستیت...
انگار داری توی یک هزارتویه بی در و پیکر قدم می زنی دلت می خواد تو کوچه های خلوت از نور فرار کنی و تو تاریک ترین راه ها زیر بارون بی هدف چرخ بزنی خیسه خیس بشی و به هیچ چیز فکر نکنی و هیچ چیزی نبینی. هیچ چیز برای بردن و باختن نداشته نباشی. جوری زندگی کنی که انگار داری یه قمار رفاقتی با همه کس حتی خود خدا انجام می دی و آخرش هیچی نمی شه بازنده و برنده بودن معنا نداره،بالا و پایین نداره،خوب و بد نداره. کیفیت ها نه مطلق اند نه نسبی هیچ چیزی رو نمی شه با هیچ خط کشی اندازه گرفت تو فضای جدیدی که بعد هم حتی هیچ معنایی نداره شاید بتونی چیزهای جدیدی پیدا کنی جایی که لازم نیست نیاز دوست داشتن، احتیاج هم صحبتی رو از کسی بخوای یا از کسی دریغ کنی...چقدر فکر کردی؟ کی به خونه رسیدی؟ کی به مادرت بی اختیار گفتی اشتها نداری و چیزی نمی خوری؟ کی به خواب رفتی و از یاد بردی که احتیاج داری به یک چیز جدید فکر کنی!!فقط از خاطرت گذشته که اگر فردا تعطیل باشه می تونی کشف کنی که هرروز تنها تکرار روز گذشته است....
احساس می کنی حالا بزرگتر شدی شاید یکی دو سالی حتی گذشته باشه. از این احساس عذاب آور تکرار و روزمرگیت خسته ای چندباری به این نتیجه رسیدی که تو یک دیوونه ای که هیچ چیزی رو درست درک و تفسیر نمی کنه و همیشه برداشت هاش فرسنگ ها با دیگران فاصله داره شاید اگه عقل و هوش درست و درمونی داشتی تا الان چندبار با دکتر‹‹آدمیّت›› ملاقات می کردی...
حسابی داری عرق می کنی حتی از عرق های توی ماشین هم بدتر عرق های درشت و شفاف و درخشانی رو صورتت نشسته و دونه های درشتی درست مثل جویباری شور از تیره ی پشتت به رو گودی کمرت روان شده لرزی سرد آمیخته با ترس و دلهره رعشه ای به بدنت می ده توی یه صندلی ی ناراحت با دسته ی چوبی سبز رنگ چندبار جابجا می شی توی دلت انگار ماری پیچ و تاب می خوره قلبت تندتند می زنه و می خواد از سینت بزنه بیرون....
دری باز می شه خانمی با قیافه ای نه خیلی خوشگل اما ساده و بانمک و بینی که از سرما سرخ شده _ شاید سرما خورده _ با چشم هایی قشنگ و وحشی و لب های درشت و هوس انگیز،بدن متناسب و سکسی و صدایی گرفته _ فکر می کردی که سرما خورده باشه_ آرام و شمرده،مختصر و مفید بهت توضیح می ده:
به علت سه ترم مشروطی پشت سرهم شما اخراج می شوید!
سرت گیج میره فشارت حسابی پایین پایینه...نفمیدی چی شد شاید افتادی،شاید مردی...از جایی که اسمش رو آموزش گذاشتن میای بیرون همه لباس های یک شکلی پوشیدن کت های پارچه نخنمای مثلا سفیدکه از زوز زیاد پوشیدن به خاکستری می زنه و بیژامه هایی از همون جنس و همون رنگ انگار روی همه کس و همه چیز برفی از غبار خاکستری رنگی نشسته همه چیز کهنست و خاک خورده.کلاس ها،شیشه ها،برد،استادها،دانشجوها،کارگرها،مردم.... توی راهروهای بی انتهای تکراری قدم می زنی درهایی که هزاربار باز و بسته شدن رو رد می کنی مجنون هایی رو می بینی که تو کلاسا درس می دن مجنون هاییکه گوش می دن،جزوه می نویسن یا نمی نویسن، مجنون هایی که راه میرن،می خورن،پشت چراغ قرمزها وایستادن،فحش می دن،دنبال حقشون می گردن،حرف می زنن،حرف می زنن و حرف می زنن،زندگی می کنن تا زندگی کرده باشن و خودت رو می بینی که سردسته ی مجانین شدی ...و به یک چیز جدید فکر می کنی و مدام تکرارش می کنی: جواب مامان بابام رو چی بدم؟؟جواب مامان بابام رو چی بدم؟؟...وقت خواب یه قرص کوچیک آبی رنگ می ذارن دستت بی اختیار می دیش بالا و یه لیوان آب به همراش...یک پرستار بهت می گه فردا تو آموزش بهت یاد می دن اینجا دانشگاه نیست...تو حالت بهتر می شه فکر مامان بابا رو هم نکن! راستی که صدای مهربونی داره. می شه که همیشه تا ابد واست حرف بزنه؟
ساعت زنگ می خوره ولی تو از یک ساعت پیش بیدار بودی و به خوابی که دیدی فکر می کنی امروز روز سرنوشت سازی در پیشه تو کنکور داری و حالا آماده و مشتاقی که تا چند ماه دیگه وارد دانشگاه بشی. به خودت می گی نه بابا این جوریام نیست عشق است و صفا...و آفتاب هنوز لبخند می زند گرم و زرد نمی دانی تا کی شاید تا ابد!
